آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

 زن یه مرد که میمیره از خواهرای اون مرد تا نوه های دختر عموی مامانش و هم محله ای ها بسیج میشن که برای آقا زن بگیرن . خیلی هم لطف میکنن ! بلاخره مرد که نمیتونه بدون زن زندگی کنه ، زن چراغ خونه س . بچه که بدون مادر نمیتونه بزرگ شه . یکی باید باشه اوضاع رو سرو سامون بده.

 اگه مرحوم خیلی خانم خوبی بوده باشه و سر به سر عمه جان و خاله جان نذاشته باشه یه سالی صبر میکنن و بعد یک سال به سمت همسر جدیدی که برای آقا انتخاب کردن شیرجه میرن . ناگفته نماند که توی این یه سال هم بی کار ننشستن . به خانمی که انتخاب کردن یه جورایی رسوندن و اوکی گرفتن و آقا هم که در جریانه ..

 حالا فکر کنین شوهر به خانم بمیره ! واویلا ! خانم که انگار بلقوه بدکاره بوده ! هزار تا حرف و حدیث به کنار ... زخم زبونا به کنار ... اگه خانم بخواد ازدواج کنه .... آخه نامردا ! مرد بدون زن نمیتونه ، زن بین این همه گرگ بدون مرد میتونه ؟ زن نمیتونه بخواد کناره یه مرد آرامش داشته باشه ؟ نمیتونه امنیت بخواد؟ نمیتونه سنگینی بار بچه و زندگیش رو با یکی قسمت کنه ؟ اصن دلش میخواد با یکی بخوابه !

 

 جهان سوم گوارای وجودمون.

 نابرابری زن مرد مبارکمون. حقمونه .

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

 دورتر صدای یکی از این کاسه های تبتی را در می آورند...

 من توی تاب ابروهایم را مرتب میکنم.

یکشنبه 21 اسفند 1390

 به من نگین خیلی مردی.

 من زنم . با همه ی احساس های زنونه.

 پام که شکست گریه نکردم . اما از این که شیش هفته نمیتونم کفش پاشه بلند بپوشم باهاش تکون تکون بخورم ناراحت شدم. 

جمعه 12 اسفند 1390

 مهره ی مار میفروشه آنلاین !

شنبه 19 شهریور 1390

 قرارمان این نبود.


 قرار نبود بیای و قلبم تند بزند و خون بدود توی مغزم.

 قرار نبود زل بزنم به موبایلم.

 قرار نبود ببینمت و دست و پا گم کنم.

 قرار نبود اسمت توی مغزم بازی کند. 


 دلتنگی توی برنامه نبود.


 قرار بود گاهی زیر چشمی نگاهت کنم.

 مثلا حواسم نباشد ...

 قرار بود عشوه ها بریزم، نازها بیاورم.

 

 

 قرار نبود این قدر خز باشم و این قدر انتظار بکشم.

سه شنبه 4 مرداد 1390

 روزهایی که آدم دوست دارد تمام مدت یکی از آن پیراهن های کلوش بپوشد آهنگ لاتین گوش کند و باسن محترم را این ور و آن ور کند.

چهارشنبه 29 تیر 1390






پانویس:


 درسته کتابی که بهم دادی اصلا کتاب شعر نیست اما من میذارمش بین کتاب ای شعر که هر از گاهی برش دارم و اون چند بیت که اولش برام نوشتی رو بخونم.

جمعه 24 تیر 1390

 چه میشد ابری از آغوش بودم ..

 


                       خواهرم

                        شیرین

یکشنبه 5 تیر 1390

 وقتی ترس ول کن نیست آدم با خودش میگه کاش ایمان.

جمعه 3 تیر 1390

 اگه به وقت عمیقا غصه میخوردی..

 اگه یه وقت دلت گرفته بود زیاد...

اگه یه وقت احساس کردی دنیا باهات خوب تا نمیکنه، نفس کشیدن سخته.. یا بودنت درد میکنه..

 

 یه دستتو رو به آسمون بگیر و دو تا از انگشتای اون یکیو بذار نزدیکای مچت ... اون ورش که بیرونه .. دنبال یه ضربه ی منظم بگرد..

 آره.. نبض خودتو بگیر...


 قول میدم خیلی فرق کنه .

پنجشنبه 2 تیر 1390

 یهو نگاه میکنی و میبینی مادر و پدرت پیر شدن.


 وقتی از پله ها بالا میرین صدای نفس هاشونو میشنوی..

 قدمای آهسته تر بر میدارن.

 وقتی میگی بریم کوه میگن زانوم..

 

 یهو میبینی همه ی موهای بابات سفیده.

 میبینی ظهرا زود تر میاد خونه، عصرا کم تر میره بیرون.

 

 میبینی سن به کرمای ضد چروک غلبه کرده، خط و خطوط عمیق شدن.


 میبینی دوست و رفیقاشون نوه دار شدن.


 با خودت فکر میکنی پیر شدن شاید.. اما باور نمیکنی و میگی چه خوب.

 


 یادمه اولا که موهای بالای گوش بابام داشت سفید میشد ازش پرسیدم چی شده.. گفت رد دسته ی عینکه.. بعدا که کار از رد عینک گذشت میگفت بس که میشورمشون رنگشون میره...

 یادمه روزی که عصای تزیینی میخرید من و خواهرم چقدر ناراحت شدیم و ترسیدیم.

 

 

جمعه 27 خرداد 1390

 بعد از چهار سال که خواهرم رفت و اومد تازه امروز فهمیدم این سخت که روزا حس میکنم مال چیه. 

 این دفعه که رفت درست مثل بار اول بود. شاید چون دورتر شدنای بعدیشو میبینم.

چهارشنبه 25 خرداد 1390

 دو سال میگذره و هنوز خرداد ! ...

 بوی خون میده.

 هواش سنگینه...

 

 همش، فقط بغل میخوام.

 

 دلتنگی و دلتنگی ... میخورد به مغز روح آدمیزاد.

 


 زود .. خیلی زود... خیلی بزرگ شدی ... کوچکم ..


جمعه 20 خرداد 1390

 بســـــــــــــــیـــــــــــــــــار نازنین هستم.

 حرصتون گرفت؟


 دلم شور داره.


 شبیه:

 

دلم شور میزد .

همیشه.

می ترسیدم این بلور نازک

این بلور شفاف

در خواب

 بازیگوشی

از دستم بلغزد

  گم شود

دلم همیشه شور ترا می زد

می ترسیدم که گم شوی

و راه خانه را ندانی

و راه بازگشت به مرا ندانی

می ترسیدم

نکند یک عمر بی تو بگذرد

بدون گامهایت

خنده هایت

واژه هایت

گرمایت

 

از : آنیتا گلزار


  شایدم شبیه این نیست .

  پدرم شب ها که از راهرو رد میشود دستش را میکشد به دیوار اتاق من. نمیداند اما صدایش این ور دیوار میاید. کاش کسی به او میگفت که من عاشق این کارش هستم. این که شب بیدار است. این که هست. درست همین جا.. کاش بداند چقدر دوستش میدارم. کاش بداند همیشه سرم را بالا میگیرم و میگویم پدر من فقط سی سال داشت که در شهر غریب رئیس فلان اداره بود..
 
 ممنون محمدرضا !

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>